دستبرد به خاطرات | یوهان لیبرت

یوهان در یک روز تبدیل به هیولا نشد.
هیچ لحظه جادویی‌ای وجود نداشت که ناگهان قلب یک کودک سیاه شود.او را آرام‌آرام از بین بردند،اول خانواده‌اش را،بعد امنیتش را،بعد هویتش را،بعد خاطراتش را،بعد اعتمادش به آدم‌ها را و در نهایت، شاید خودِ مفهوم زندگی را. آنچه باقی ماند، مردی بود که دیگر نمی‌دانست چرا باید زنده بماند.
و شاید این غم‌انگیزترین چیز درباره یوهان باشد؛ او بیشتر از اینکه بخواهد دنیا را داشته باشد، می‌خواست دیگر مجبور نباشد در آن وجود داشته باشد.
قبل از هیولا، فقط یک بچه بود
گاهی فراموش می‌کنیم که یوهان زمانی فقط یک کودک بود نه قاتل نه نابغه‌ای که می‌توانست ذهن آدم‌ها را کنترل کند فقط یک بچه.
کودکی که باید صبح از خواب بیدار می‌شد، چیزی می‌خورد، با خواهرش حرف می‌زد، بازی می‌کرد، مدرسه می‌رفت و شب با خیال اینکه فردا هم خواهد آمد می‌خوابید.
زندگی باید برای یک کودک همین‌قدر ساده باشد اما برای یوهان نبود. او از همان ابتدا در جهانی قرار گرفت که کودکان در آن حق نداشتند کودک باشند. آدم‌های بزرگ تصمیم گرفتند چه چیزی ببیند، چه چیزی بشنود، چه چیزی باور کند و حتی چه کسی باشد. او در محیطی رشد کرد که انسان‌ها را می‌شد جابه‌جا کرد، آزمایش کرد، شکست و دوباره ساخت. وقتی یک کودک دائماً احساس کند که زندگی خودش در اختیار دیگران است، یک اتفاق عجیب درونش رخ می‌دهد. کم‌کم خودش را هم مثل یک جسم می‌بیند نه یک انسان و نه یک فرد بلکه یک جسم بی جان. چیزی که می‌توان حذفش کرد.
چیزی که می‌توان جایگزینش کرد. چیزی که اگر نباشد، شاید هیچ اتفاقی نیفتد. یوهان در نهایت دقیقاً به همین نقطه رسید. به جایی که بودن و نبودنش برای خودش تفاوت چندانی نداشت.


آنا؛ تنها چیزی که از کودکی باقی مانده بود

اگر بخواهیم بفهمیم یوهان واقعاً چه چیزی را از دست داده، باید به آنا لیبرت نگاه کنیم. آنا فقط خواهر او نبود او شاید آخرین تکه از کودکی یوهان بود دو کودک که قرار بود کنار هم بزرگ شوند دو کودک که باید از هم محافظت می‌کردند.دو کودک که هیچ‌کدام مسئول اتفاقاتی نبودند که برایشان افتاد.اما زندگی آن‌ها را از هم جدا کرد.آنا بخش‌هایی از گذشته را به خاطر آورد.یوهان درون همان گذشته گم شد.شاید تفاوت اصلی میان این دو همین باشد. آنا توانست با دردش زندگی کند اما یوهان تبدیل به دردش شدو این تفاوت کوچکی نیست. آنا می‌توانست از خودش بپرسد چطور با این گذشته زندگی کنم؟
اما یوهان انگار دیگر چنین سؤالی نداشت.گذشته برای او فقط چیزی نبود که اتفاق افتاده باشد،گذشته تبدیل به تمام وجودش شده بوداو دیگر از آن بیرون نیامد.

آن را انتخاب کنید و Ctrl + Enter را فشار دهید.

0 آرا: 0 موافق, 0 مخالف (0 امتیاز)

نظر بدهید

به ما بپیوندید
  • فیسبوک38.5K
  • اینستاگرام18.9K
  • واتساپ58.9K
  • تلگرام33.7K
پربازدیدترین های ماه

از آخرین و مهمترین اخبار مطلع شوید

من با دریافت خبرنامه از طریق ایمیل موافقت می‌کنم. برای اطلاعات بیشتر، لطفاً به این صفحه مراجعه کنید. قوانین و مقررات

بارگذاری مقاله بعدی...
دنبال کنید
جستجو خبر فوری
ترندترین های امروز
در حال بارگذاری

ورود در 3 ثانیه...

ثبت‌نام در 3 ثانیه...

سبد خرید
به روزرسانی سبد خرید

فروشگاهسبد خرید شما در حال حاضر خالی است. می‌توانید به فروشگاه ما مراجعه کنید و خرید را شروع کنید.

همه فیلدها الزامی هستند.